Friday, October 07, 2005

نامردی

بعد از خاطره قبلیم که برای شما نوشتم با عموم و کامیار چندین سکس دیگه هم داشتم که فکر می کنم که تعریف کردنش زیاد جذاب نباشه!کم کم داشت رابطه من با کامیار محدود به سکس می شد و من اصلآ از این شرایط راضی نبودم و یک جورایی می خواستم که دیگه رابطه ی که با کامی داشتم رو کم کنم یا کلاً قطع کنم ولی خوب این با مخالفت کامیار همیشه روبرو می شد و من داشتم دنبال یک بهونه می گشتم .حدود ده روز بود که کامیار رو ندیده بودم و می دونستم که قراره مامان و پدر کامیار با هم برن مسافرت خوب می دونستم که احتمالاً یک روز تو این روز هایی که پدر و مادرش خونه نیستن کامیار از من می خواهد که برم خونشون و همین اتفاق هم افتاد و کامیار ار من خواست که برم خونشون .صبح مدرسه نرفتم و بعد از یکی دو ساعت که تو خیابون ها دور زدم رفتم سمت خونه کامیار اینها و حدوده ساعت یازده بود که رسیدم به خونشون و زنگ در رو زدم که بعد از چند دقیقه در رو باز کرد (همیشه با اولین زنگ باز می کرد ) رفتم بالا کامیار در بالا رو هم باز کرد که دیدم جلوم وایستاده و کاملاً لخت لخت !یک احساس خیلی بدی به من داد (بعد از ده روز دوست پسرت رو ببینی و اون فقط به سکس فکر کنه ) می خواستم بر گردم ولی نمی دونم چرا این کار رو نکردم و رفتم تو. تا رسیدم تو و اون در رو بست سریع امد سمتم و لباش رو گذاشت روی لبام.داشت از این کارش حالم بد می شد چون معلوم بود تو این چند روز که مامان اینهاش خونه نبوده حسابی هر کاری خواسته کرده و این رو هم بوی دهنش می گفت و هم می شد به نگاه دقیق تر به حال فهمید.بعد دستم رو کشید و برد سمت اتاق پدر و مادرش و چیزی که برام جالب بود بسته بودن در اتاق خودش بود.تا رسیدم تو اتاق شروع کرد به در اوردن لباسهای من و من هم هنوز با شرایط کنار نیومده بودم و داشتم مات به اطراف نگاه می کردم که وقتی سوتینم رو باز کرد به خودم امدم که روی تخت نشسته بودم و کامیار داشت با سینه های من بازی می کرد و یکی رو تو دست گرفته بود و داشت اون یکی رو تو دهنش می کرد!خودم دو به عقب کشیدم تا اون برای اینکه بخواد به سینه هام برسه مجبور باشه که روم خم بشه که همین اتفاق هم افتاد و اون این کار رو کرد ، واقعاً این کار کامیار من رو تحریک می کرد و من چشم هام رو بسته بودم که احساس کردم کامیار داره می ره به سمت پایین و بعد رفت سراغ کسم که با اولین بر خورد زبونش با کسم یک اه بلند کشیدم و سعی کردم سر کامیار رو بیشتر به کسم نزدیک کنم تا لذت بیشتری ببرم کامیار داشت کارش رو ادامه می داد و من لذت می بردم و دوست داشتم که این کار تا پایان سکس ادامه پیدا کنه که کامیار از روی من بلند شد و بعد روی تخت خوابید و من هم برگشتم روش و کیرش رو که کاملآ بیدار بود رو کردم توی دهنم و بعد از دو سه بار که زبونم رو دوره کیرش تکون دادم دیدم سریع سرم رو رو به عقب داد و کیرش رو کشید بیرون و گفت : وایستابعد از رو تخت بلند شد و رفت و شیشه لیدوکاین رو برداشت و شروع کرد به زدن ( اولین بار بود که جلوی من لیدوکاین می زد )من گفتم این چیه ؟ (هرچند که می دونستم ) گفت : بی حس کننده هست و برای این می زنم که طول بکشه و بیشتر حال کنیم و اومد سمت من که مثل اینکه به فکری کرده باشه گفت : می خوای به تو هم بزنم که درد نداشته باشه ؟ من یکم فکر کردم هرچند که دیگه دردش برام خیلی کمتر شده بود ولی خوب فکر خوبی بود چرا به فکر خودم نرسیده بود ؟گفتم باشه که اون امد بین پاهام و از هم باز کرد و سوراخ کونم رو یکم باز کرد و چند باز اسپری رو پاشید که احساس کردم که کونم آتیش گرفته و دستم رو گذاشتم روش و گفتم : نکن سوختم!
بعد از چند دقیقه سوزشش خوب شد و احساس می کردم که کاملاً سوراخم داغ شدهکامیار در حالی که کاندوم می کشید روی کیرش اومد و بین پاهای من و پاهام رو بالا گرفت و کیرش رو گذاشت رو سوراخ کونم و من که فکر می کردم حالا بدون هیچ دردی می ره تو که کامیار فشار داد ولی کیرش تو نمی رفت انگار که سوراخم اصلآ باز نمی شد که کامیار گفت شل کن باباولی من کاملاً شل کرده بودم ولی فایده نداشت و کامیار هم داشت عصبی می شد و فکر می کرد که من از قصد شل نمی کنم و برای اینکه بتونه موفق بشه پاهای من رو بالاتر می اورد و این کار به کمرم فشار می اورد و ...کامیار کم کم موفق شد و کیرش رفت تو البته من درد نداشتم ولی سوزش خیلی زیادی رو حس می کردم و از یک طرف منتظر بودم که کامیار مدل رو عوض کنه چون کمرم داشت از درد می شکستکـــــــهچشمم به لای در افتاد که دیدم دو تا پسر بین رو وایستادن و دارن با کیرشون ورمی رن!!هر دوشون متوجه من شدن و از لای در کنار رفتن!کامیار هنوز متوجه جریان نشده بود ولی من کاملآ متوجه شدم که کامی هدفش چی بوده پس سریع با تمام نیروی پاهام اون رو به عقب زدم و از رو تخت بلند شدم کامیار که کاملآ تعجب کرده بود گفت : چی گار می کنی ؟ من گفتم اون دو تا پسرا کی هستند کثافت ؟ دیدم داره میاد سمت من !!!گفتم به خدا اگر یه قدم جلو تر بیای اونقدر جیغ می زنم که کل آپارتمان بفهمن ها ؛ کامیار که فهمید من شوخی نمی کنم سعی می کرد که توضیح بده که چی شده ولی من اصلآ گوش نمی کردم و نفهمیدم که چجوری لباس پوشیدم و از خونه اون نامرد اومدم بیرون
بعد هم کامیار ده بیست بار زنگ زد که از دلم در بیاره اما من قبول نکردمکه باره اخر مثل خیلی از آقایون هرچی دلش می خواست بهم گفت که مثلآ فقط من رو به خاطر سکس می خواسته و .... و اینکه تلفن من رو به عنوان فاحشه به همه خواهد داد ؛ و نامرد این کار رو کرد!!

آقا محمد و مامانم

اسم من احسانه. ما یه همسایه داریم که اسمش محمده ما بهش میگیم آقا محمد کهخدا نه بهش ریش و سیبیل داده بود نه یه خانواده درست و حسابی مثل بقیه آدما.خونه ما آپارتمانیه اونا هم همسایه پاینی ما. مثل همه همسایه ها با هم رفت و آمد داشتیم ولی آخرش مثل همه اونا نشد. بعضی وقتا مامانم میرفت خونشون که مثلا باحاجیه خانوم(ما به زنش میگفتیم) اختلاط کنن.بعضی وقتا هم اون میومد اینجا.بابام سروان نیروی انتظامیه و تو شهر دیگه ای هست و هفته ای دو سه شب میومد خونه و قرار بود ما هم از اول ماه رمضان بریم اونجا خونه بگیریم یعنی حدود هفت-هشت ماه دیگه. آقا محمد و خانومش یه دختر داشتن سال سوم دبیرستان و ما هم که بابام مامان من و حوسنا خواهرم که تو شیراز دانشجو بود من هم اون موقع سال اول دبیرستان بودم.دخترش که خداییش چندشم میشد بهش دست بزنم چون شکل و تیپ بی ریخت و حزب الهیش خیلی تو ذوق میزد انگار خدا درستش کرده بود واسه ضد حال مردا.موضوع مامانم و آقا محمد رو وقتی فهمیدم که میخواستم با دوستام برم بیرون.دیدم که مامان حسابی به سر و وضع خودش رسیده و میخاد بره جایی.به شوخی بهش گفتم بیا برسونمت (آخه من یه موتور کوچیک داشتم) بهم گفت میرمبا حاجیه خانم خرید. خلاصه من هم راه افتادم و رفتم پیش رفیقا که چند خیابون پایین تر بود و موتور رو خونه پیام دوستم گذاشتم و با ماشین اون رفتیم تو شهر ولی بین راه حاجیه خانم رو دیدم که با دختر کیر مدلش اومده بودن بازار ولی مامانم باهاشون نبود.خلاصه رفتم تو فکر که چرا مامان بهم دروغ گفته و... تا وقتیکه برگشتم. وقتی رسیدم خونه یه راس رفتم سراغ یخچال دیدم مامان هیچی نگرفته تعجب کردم مامان هم برگشته و تو اتاقش نشسته لباساشم شسته و پهن کرده و وقتی شک من دو برابر شد که فقط لباسای زیرشو با پیراهنش رو شسته بود.خلاصه این موضوع خیلی قلقلم میداد تا یه روز گفت میخاد بره با حاجیه خانوم بیرون من هم الکی گفتم میرم پیش دوستام بعدش رفت و من هم یواشکی سرک کشیدم بیرون دیدم یه راس رفت خونه اونا بعدش هم وایسادم ولی نزدیک بیست دقیقه هیچکی نیامد بیرون تا اینکه من رفتم تو.بعد از تقریبا یک ساعت مامان برگشت. وقتی اومد تو و منو دید یهو حول کرد و گفت کی اومدی و بعدش سریع رفت حمام.من هم که منتظر همین لحظه بودم همین که اون رفت تو حمام بعدش رفتم و دیدم رو شرتش آب کمر ریخته. شک نداشتم که مامانم با آقا محمد سکس داشته.اولش باورم نمی شد چون آقا محمد از اون خر مذهبی های روزگار بود و به قول معروف سلامتو با قنبل الله علیکم جواب میداد.این موضوع گذشت تا یه عصر مامان گفت که می خاد بره عیادت یکی از دوستاش که چند وقته مریضه و بعدش رفت بیرون.من هم یواشکی پشت سرش رفتم و دیدم که سریع رفت خونه آقا محمد اینا.حتی سلام هم نکرد و یهو پرید تو و این منو مطمئن کرد. قلبم داشت از جا درمی اومد یه فکری به نظرم رسید.از کنار نرده های جلو خونه رفتم پایین رو دیوار حیاط و تو خونه آقا محمد اینا رو سرک کشیدم دیدم کسی نیست!جرات پیدا کردم و رفتم تو حیاط که اتاق کناری شونو دید بزنم دیدم مامانم خوابیده رو تخت خواب اتاقشون و آقا محمد هم خوابیده رو مامانم و داره ازش لب می گیره. داشت از ترس گریه ام می گرفت ولی موندم تا بعدشو ببینم. بعد از سه چار دقیقه لب گرفتن و سینه خوردن هر دو لخت شدن.بعدش مامانم نشست رو تخت و آقا محمد هم روبروش و شورتشو چشبوند به صورت مامانم.اونم شرتشو پایین کشید و کیرش افتاد بیرون. تا حالا کیر به اون بزرگی حتی تو فیلمای سوپر ندیده بودم. بعدش مامانم شروع کرد به ساک زدن و یه دستش به کیر آقا محمد بود و اون یکی دستشو آقا محمد تو دستاش گرفته بود و دست دیگه آقا محمد پشت سر مامانم بود و مالشش میداد. کم کم حس من هم قوی تر شد و موندم که بعدشو ببینم . بعد یکی دو دقیقه که کار ساک زدن مامانم تموم شد آقا محمد رفت سراغ لب و سینه های مامانم بعدش رفت پایین پایین تر تا رسید بین پاهای مامانم و اون وقت بود که آه کشیدنای مامانم شروع شد. دو تا پاهای مامانم رو شونه های آقا محمد بود و سر اونم بین پاهای مامانم.اون وقت مامانمو با سینه خوابوند رو تخت و با زبون شروع کرد لیسیدن کون مامانم بعدش آب دهانشو زد نوک انگشتاش و کرد تو کون مامانم و کمی باهاش بازی کرد و بعدش تف زد سر کیرش که حالا کلی بزرگ شده بود و گذاشت لای کون مامانم.مامانم یهو گفت یواش و بعدش یه آی کوچیک با جیغ کشید من حس کردم کلی دردش اومده ولی از ترس اینکه صداش بیرون نره اون جیغ یواشو کشیده. آقا محمد هی کیرشو فشار میداد تو و بعدش خوابید رو مامانم.هر دفعه کمرآقا محمد میاومد بالا و همین که جمع می شد صدای جیغای مامانم بلند می شد . این کارو چار پنج دقیقه تکرار کرد تا صدای جیغای مامانمحسابی بلند شد و هی میگفت یواش- تورو خدا یواش تر.آقا محمد هم انگار که گوشاش نمی شنید تا اینکه کیرشو در آورد و مالید رو کون مامانم و بعدش گفت برگرد می خام بزارمش جلو. تازه فهمیدم که آقا محمد مامانمو از عقب میکرده و اونم هی جیغ میکشیده.بعدش که مامانم با پشت خوابید و آقا محمد خوابید روش و کیرشو با دستش گذاشت تو کس مامانم و لبشو گذاشت کنار گردن و گوش مامانم. مامانم هم یه پاشو گذاشت پشت ران آقا محمد و اون یکی پاش زیر آقا محمد بود و یه دستشو گرفته بود و اون یکی دستش هم پشت گردن عشقش بود!هی کمر آقا محمد بالا می اومد و جمع میشد مامانم هم هی آه آه می کرد.منم داشت آبم می اومد!که عشق مامانم از روش بلند شد ورو سینه اش نشست و کیرشو گذاشت لای پستونای مامانم بعدش پستوناشو بادستاش گرفت و بهم فشار داد و هی کیر رو عقب و جلو میکرد.کیرش خیلی بزرگ و خیس شده بود و برق میزد. بعدش که از این کار سیر شد مامانم از تخت اومد پایین و چاردست و پا رو فرش نشست و آقا محمد هم رو دو تا زانوهاش نشست و رفت پشت مامانم و کیرشو کرد تو سوراخ مامانم.اولش نفهمیدم کرد تو سوراخ کونش یا کرد تو کوسش ولی از یواش گفتنای مامانم فهمیدم که داره مامانمو از کون می کنه. بعدش که فهمید مامانم دردش میاد کیرشو در آورد و اونو خیس کرد و دوباره کرد تو کون مامانم و کلی براش تلمبه زد.اینبار کیرشو درآورد و کرد تو کوس مامانم و دوباره تلمبه زدن شروع شد ولی این دفعه محکمتر ضربه میزد و یه صدایی مثل کف زدن آرام به گوشم می رسید که تا امروز هم تو خاطرم هست.آقا محمد همین طور ادامه می داد و آه آه گفتن مامانم هم بلند و بلدتر.انگار حواسشون به هیچکی غیر از همدیگه نبود و همینطورادامه میدادن من هم کمی شورتمو خیس کرده بودم.یه دفعه آقا محمد چند تا آه بلند کشید و گفت داره میاد و مامانم هم سریع برگشت و به پشت خوابید و پاهاشو کاملا باز کرد آقا محمد هم کیرشو با دستش هی می مالید و یهو آب کمرش پاشید رو سینه ها و شکم مامانم.بعدش افتاد رو مامانم و کلی لب ازش گرفت وچند جمله کوتاه با خنده به همدیگه گفتن که درست نشنیدم و تو همین موقع بود که به خودم اومدم و گفتم الان هست که آقا محمد بیاد تو حیاط برای دسشویی و اگه منو ببینه خیلی بد میشه.سریع پریدم بالا و اومدم تو خونه و رفتم تو اتاقم.خیلی ناراحت شده بودم ولی فکرم همش پیش سکس مامانم و آقا محمد بود و دست آخر با خودم گفتم که هر دو شون حق دارن من هم اگه یه شوهر داشتم که هفته ای دو سه روز بیشتر خونه نبود اونهم همش تو خوابه یا یه زن چاق و به درد نخور داشتم که همش یا غرغر میکرد یا تو مسجد بود میرفتم سراغ یکی دیگه که کمرم رو پیشش خالی کنم. حدود پانزده بیست دقیقه بعد مامانم برگشتو من هم تا اون موقع کمی با دلیل و بهانه آوردن حالم سر جاش اومده بود. بعدش مامانم چادر شو آویزون کرد و سریع رفت به طرف حمام. من هم مثل مارمولک از دیوار حمام کشیدم بالا و دیدم که مامانم رفت تو حمام ولی اینبار طور دیگه ای بهش نگاه میکردم. چه بدن باحالی داشت. حتی یک ذره هم شکم نداشت و لاک قرمز روی ناخنای پاش آدمو شهوتی میکرد. دیدم که حتی آب کمر آقا محمد هنوز رو سینه های مامانمه و اونا رو پاک نکرده.خلاصه من هم از اون به بعد هر جا که مامانم میرفت تعقیبش میکردم و مثل سایه دنبالش می رفتم و بعد از اینکه فهمیدم به غیر از آقا محمد با کسی سکس نداره خیالم راحت شد و به حال خودشون رهاشون کردم تا هر قدر که دلشون میخاد با هم عشقبازی کنن.الان هم که من سال دوم دانشگاه هستم و قرار رفتن ما به شهر دیگه هم با اصرار مامانم لغو شد و خواهرم هم با برادر زاده آقا محمد عروسی کرده.بارها به خودم گفتم که ای کاش آقا محمد زودتر از بابام مامانم رو میدید.

مهران و شکیبا

قصهً را که دارم براتون تعریف میکنم از 9 سال پیش است. من فقط 14 سال داشتم که با یکی از همسایه های مون آشنا شدم. دختری بود به نام شکیبا 20 سال داشت. قد بلند آبروی کمند، چشمان گشاد و کشیده (دیگه نمیگم که جلق نزنید ها) من تازه بالغ شده بودم و همش از دوستانم فیلم سوپر میگرفتم و نگاه میکردم. شکیبا خانم همیش از من تقاضا میکرد که براش عکس های سوپر بیارم. خوب روزی دیدم داره میره حمام من هم که خیلی شهوتم اومده بود رفتم و تعقیبش کردم. در ورودی حمام سوراخی بود خواستم از اونجا نگاش کنم. خوب اول لباساشو در اورد بعد شروع به دوش گرفتن کرد که جناب مهران کوچولو داشت منو اذیت میکرد !خوب داشتم نگاه میکردم که دیدم تو حمام دراز کشیده و جناب محترم کس را ناز میکنه.اونهم با کف پاه خود داره حال میکنه دلم میخاست برم تو ولی جرات نکردم. ( البته توی یک خونه با هم زندگی میکردیم) بعدیش من روز های که حمام میرفت پیدا و تعقیب میکردم. البته از شانس کیر صاحب ما پدرش توی یک شهر دیگر کار میکرد. یک شب مادر مهربانش امد و از مادر مهربان خواهش کرد که بعد از امشب مهران بیاد با ما بخوابد که ما میترسیم. مامانم قبول کرد. شب توی حیات خوابیده بودیم که داشت کم کم باران میامد ناچار رفتیم و جا ها را تو خونه پهن کردیم مادرش گفت مهران جون میتونی بچه ها را برداری و با خود ببری تو خونه؟ منم مجبور گفتم چشم................... جا من را درست در فاصلهً نیم متری شکیبا پهن کرده بود. .................ساعت 2:30 بود که دیدم درست پهلویم خوابیده فکر کردم خواب میبینم ولی متوجه شدم که حقیقت بود. نگاهی کردم به سینه های قشنگ که مانند توپ بیکمینتن بود و اهسته اهسته شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنی که تنش بود ........بعد اهسته شروع کردم به لیس زدن سینه های که ارزو داشتم یک بار لمس کنم من داشتم از حالت عادی به حالت حیوانی مبدل مشدم و رفتم پایین طرف عزیز دلم (کــــــــــس مهربان) و شروع کردم به لیس زدن ولی چیزی که تا به حال در موردش فکر میکنم اینه که شاید من کسش را گاز گرفته باشم که یک بار بلند شد و یکی خواباند زیری گوشم که بی حس شدم. فردا زود بلند شدم و فرار کردم و شام دیر اومدم دیدم توی حیاط نشسته و داره خیره به من نگاه میکنه. من که خیلی ترسیده بودم رفتم تو اطاقم بعد از 5 دقیقه نگاه کردم که اومد تو.پرسید دیشب چه کار کردی؟ گفتم هیچه مگر چه کار....انکار نکن راستشو بگو به کسی نمیگم. فهمیده بودم که دلش میخواد گفتم فقط داشتم سینه هاتو نگاه میکردم. دیگر کاری نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نه. خوب امشب کارت دارم. هر دقیقه مانند سال میگذشت که رفتیم به خوابیدن که مامانش هم با ما خوابید نتونستیم کاری بکنیم که کیر صاحب مرده ما شانس نداره. بعد چند روز همه رفتن مهمونی و من به بهانه مریضی موندم خونه ولی اطلاعی نداشتم که شکیبا هم مونده خونه. خواب بودم که یک دست نازک و داغ را روی کیرم احساس کردم برگشتم که شکیبا...!!!!! تو نرفتی با اونا؟؟؟ نه من موندم خونه واسه تو! منی که کیرم داشت از سرعت شهوت به نافم اثابت میکرد بدون هیچ حرفی دیگری شروع کردم به لب گرفتن ای خیلی قشنگ لب میگرفت مثل کسی که از بیابون اومده و اب را دیده باشه. بعد لب اومدم پایین و گردنش را میخوردم که منو طرف کـــــــــــــــس مهربان خود دعوت کرد. شروع کردم به لیس زدن چوچولوش که اه و نالش داشت اطاق را میپیچاند. و من بیشتر و بیشتر دیونه میشدم خیلی واسش میک زدم و از من تقاضا کرد تا کیرم را بدم تو دهنش و من هم که عاشق همین کار بودم کیرم را به دسترسش قرار دادم تا از من بیشترین لذت را ببرد. خیلی قشنگ ساک میزد عین حرفهً ها بعد از ساک زدن خودم اومدم پایین تخت و او دور زد کمی اب دهنم را زدم به سوراخ کونش و گذاشتم کیرمو و شروع کردم به اهسته اهسته تلمبه زدن گفت مهران جون دردم گرفته و صداش اطاق را پیچیده بود اصلاً توجه نکردم و به کار خود ادامه میدادم تا موقع که او ارضا شد و من هم داشتم ارضا میشدم که برش گردوندم و همهش را تو دهنش ریختم و تمومیش را خورد و کنار هم چند لحظه خوابیدیم و از من تشکری کرد و خواست همیشه باهاش سکس کنم و من هم قبول کردم به شرط اینکه بعد از عروسیش با من سکس را ادامه بده و او چنان کرد. دفعه بعد سکس بعد از عروسی را خواهم نوشت.

من وخاله طا هر

اسم من هومن هست و 26 سالم هست. علت این که می خوام این داستان رو براتون بگم اینکه اولاً همیشه دوست داشتم این داستان رو تو این سایت برای شما بنویسم و ثانیاً چند داستان در مورد سکس خانوادگی و مخصوصاً سکس با خاله تو سایت هست که امیدوارم با این داستان این مجموعه کامل تر بشه و اینو هم بگم که این داستان کاملاً واقعی هست و حالا این هم از داستان سکس من و خاله طاهره:جریان مربوط به تابستون سال 83 می شه. خاله من 43 سالش هست و خیلی اندام و قیافه سکسی داره والبته خیلی هم پولدار هست.اون 3 تا بچه داره و من همیشه به علت دوستی زیاد با پسرخاله هام خیلی به اونجا رفت و آمد دارم.من همیشه تو کف خالم بودم، خیلی از مواقع سعی می کردم(مخصوصاً زمان دانشجویی) صبحها که می دونستم به جز خالم هیچ کس خونه نیست برم اونجا تا اگر احیاناً میره حمام از سوراخ درب حمام اون بدن رویایی رو نگاه کنم و لذت ببرم.یا مثلاً خانواده خالم چون به من اعتماد کامل دارند همیشه وقتی می رفتند مسافرت یه کلید به من می دادند تا در نبودشون به اونجا سر بزنم. من هم از فرصت استفاده می کردم و با لباسهای زیر خالم چند بار حسابی جق می زدم و دلی از عزا در می آوردم.تابستون سال 83 که شوهر خالم به سفر کاری رفته بود. مامانم به خاله طاهره زنگ زد و گفت: ما می خوایم بریم لواسون( ما اونجا یه ویلا دارم) شما هم بیاید بریم که اونها هم گفتند باشه.همه تا شب توی ویلا بودیم و قرار بود که 2 شب هم اونجا باشیم که شوهر خالم ساعت 10 شب به موبایل خاله زنگ زد و گفت به کپی پاسپورت بچه ها احتیاج پیدا کرده و حتما همین امشب باید کپی پاسپورت ها رو براش فکس کنن در نتیجه خاله بایستی حتما بر میگشت تهران. چون تمام بچه ها رفته بودند قدم بزنند و من چون حوصله نداشتم نرفته بودم قرار شد من و خاله برگردیم تهران و شب رو هم تهران باشیم و صبح برگردیم به لواسون.ساعت 11 شب از لواسون حرکت کردیم به سمت تهران. همش پیش خودم می گفتم چی می شه من و این پری دریایی با هم سکس کنیم ولی نمی دونستم که امشب رویای من به حقیقت می پیونده.تو همین افکار بوده که یه دفعه خاله گفت : هومن یه سوال کنم راستش رو می گی؟ گفتم : البته خاله جون.خاله گفت: دوست دختر داری؟گفتم: نمی دونم چی بگم خاله جون. چون اگر بگم آره که می گید بده(خاله من یه مقدار مذهبی هست) و اگر بگم نه هم دروغ گفتم(اتفاقاً من اون موقع یه دوست دختر توپ داشتم)خاله گفت: نه عزیزم.اگر فقط با یکی باشی خوبه ولی به شرط اینکه فقط یه دونه باشه و هر روز با یکی نباشی (این حرف خاله برام خیلی جالب بود چون اولین بار بود که اینو ازش می شنیدم)تا تهران به همین صحبتهای معمولی گذشت و رسیدیم به خونه خاله طاهره. خاله سریع کپی پاسپورتها رو فکس کرد و گفت : من می رم یه دوش بگیرم. داشتم از شوق می ترکیدم چون می تونستم باز خالم رو لخت ببینم.اون به حمام رفت و من سریع از سوراخ درب حمام شروع به تماشا کردن اون کردم.اولش بلوز و شلوارش رو در آورد و بعد سوتین و شورت سفیدش رو به کناری انداخت و به زیر دوش رفت.داشتم از شدت شهوت می ترکیدم. کیرم رو در آوردم و در حالی که داشت منفجر می شد مرتب می مالوندمش و از دیدن اون صحنه رویایی لذت می بردم. همینطور داشتم خاله طاهره رو می دیدم و جق می زدم که کم کم داشت آبم می اومد و دیگه آخرهای کار بودم که چشمام رو بسته بوده و می خواستم موقعی که آبم می یادش در فکر کردن اون باشم که یه دفعه صدای باز شدن درب حمام رو شنیدم. وای خدای من چی می بینم. خاله برای برداشتن حوله درب حمام رو باز کرد و من رو کیر در دست جلو حمام دید!!!داشتم سکته می کردم. یه دفعه خاله که بدنش رو پشت درب قایم کرده بود داد زد: زود پاشو گم شو تو اتاق.وای خدای من چه آبرو ریزی شده بود. یعنی اون می خواد چی کار کنه؟ داشتم از ترس می مردم و همش تو این فکر و خیال بودم که اون می خواد چی کار کنه. من رفتم و نشستم توی اتاق پذیرایی و بعد از حدوداً 10 دقیقه خاله اومد. از صورتش می شد فهمید که اون هم یه کم ترسیده ولی معلوم بود که عصبانی هست. بدون اینکه چیزی بگه نشست کنارم و بعد از چند لحظه و در حالی که من سرم رو پایین انداخته بودم گفت: چرا این کارو کردی؟من هیچ چیزی جواب ندادم و اون باز اینو ازم پرسید و من در جوابش گفتم: ببخشید.اون گفت: ببخشید بدرد من نمی خوره و من علتش رو می خوام بدونم.گفتم: قول می دید همیشه بین خودمون بمونه.گفت: قول می دمگفتم: قول قول که ناراحت نشید و به کسی هم نگید.گفت: قول می دم ولی به شرط اینکه همه چیز و به من بگی.بدش من نزدیک به نیم ساعت همه چیز و میزان علاقم به اون رو براش توضیح دادم و گفتم که تقصیر خودم نیست و توی این همه آدم از تو خوشم می یاد.و بعدش اون در حالی که آرومتر شده بود گفت: که هومن جون من خاله تو هستم و از طرفی شوهر دارم و باید اینو درک کنی.من گفتم: خوب آخه چی کار کنم. خودم همه اینها رو می دونم ولی نمی تونم جلوی این علاقم رو بگیرم. اگر حتی فقط بزارید هر چی می خوام ببوسمت شاید کم کم با همین قانع بشم و دیگه از سرم بیوفته(می دونستم اگر بتونم راضیش کنم کم کم می شه پیش رفت کرد)گفت: نه اصلاً نمی شه. مگه من نگفتم به هیچ وجه همچین حرفهایی نزن.و من خیلی بهش التماس کردم. خیلی زیاد. و تونستم راضیش کنم که حداقل بزاره لبهاش رو ببوسم.البته گفت: فکر نکنی دیگه هر کاری بخوای می تونی بکنی یا اینکه هر روز بیای لبهای من رو کبود کنی.من که از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم گفتم: فقط شما بزارید من ببوسمتون بقیش حل می شه(یقین داشتم اگر بتونم کم کم روم بهش باز بشه می تونم خیلی کارهای دیگه باهاش کنم)صورتم رو آوردم جلو و نزدیک لباش کردم. وای خدای من. داشتم از حرارت ذوب می شدم. این لحظه رو توی خواب هم نمی دیدم. لبام رو گذاشتم رو لباش. مثل عسل شیرین بودند. نمی دونم چقدر طول کشید ولی یکی از بهترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم.کم کم به زیر گلوش رفتم و وقتی اونجا رو مکیدم یه آه کوچک کشید و کم کم داشت به صورت ناله در می آمد و فهمیدم تحریک شده ولی خودش زود من رو عقب زد و گفت: دیگه بسه. بعد سریع پاشد و رفت تو اتاقش.من که حسابی راست کرده بودم دستم رو روی کیرم گذاشتم و با مالوندن اون در فکر دست آورد بزرگ امشب بودم.ساعت نزدیکیهای 1 صبح بود و من رفتم تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به نگاه کردن. بعد از چند دقیقه خاله از اتاقش اومد بیرون و در حالی که یه لباس خواب کوتاه تا بالای زانو که شورت و سوتینش کاملاً مشخص بود رو بر تن داشت آمد نشست توی حال.هیچ کدام حرفی نزدیم و من دیدم کم کم شاید بشه استفاده کرد رفتم کنارش نشستم.یه دفعه مثل اینکه از آدم ناراحت باشه گفت: هومن چرا آخه این کارو کردی. پسر بی عقل حالم رو خراب کردی!گفتم: یعنی چی خاله جون؟گفت: تو که استادی پس چرا خودتو به نفهمی زدی؟یعنی نمی فهمی چی شده؟ تحریکم کردی بچه جون.وای خدای من. چی می شنیدم. به من گفت تحریک شده.دیدم بهترین فرصت رو به دست آوردم. سریع دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: خاله تو رو خدااینقدر من و خودت رو اذیت نکن. هیچ کس از رابطه من و تو مطلع نمی شه. بیا سعی کنیم از این رابطه لذت ببریم. مطمئن باشید همیشه بین من و شما می مونه.خاله هیچ چیزی نگفت و من خودم رو بهش چسبوندم و لبم رو گذاشتم رو لباش. وای خدای من مثل آتیش بود. کیرم مثل برق از جاش بلند شده بود. مثل سنگ سفت شده بود.کم کم به زیر گردنش رفتم و تمام گردنش رو مکیدم. دیگه آه و نالش شروع شده بود و من هم یه دستم رو آروم گذاشتم روی سینه هاش و خیلی آروم شروع به مالوندن کردم که یه دفعه گفت: خاله جون اینجا نه. بریم تو اتاق. هر دو پا شدیم رفتیم تو اتاق خواب خاله و در رو بست و فقط یه چراغ خواب کم نور روشن کرد.نمی دونم چه شکلی رفتم طرفش و باز شروع به لب گرفتن کردیم.هر دو مثل دیونه ها به جون هم افتاده بودیم. در همون حال لباس خوابش رو در آوردم و خوابوندمش روی تخت که گفت: عزیزم لباسات رو در بیار. من لباسهام رو به جز شرتم در آوردم .بعدش خوابیدم روش و شروع کردم تمام بدنش رو از پایین خوردن. معلوم بود خیلی لذت می بره. یه مقدار سینهاش رو از روی سوتین مالوندم و در حالی که یه کم به سمت بالا خم شده بود سوتینش رو باز کردم. مشغول خوردن سینه های خاله عزیزم شدم.چقدر شیرین بودن. همینطور که این کارو کردم آروم آروم به پایین آمدم و دور بهشتیش رو می بوسیدم.وقتی شروع کردم بهشتیش رو خوردم دیگه داشت جیغ می زد و همش قربون و صدقم می رفت.میگفت: بخورش قوربونت برم. بخورش عزیز دلم...بعد از اینکه حسابی براش خوردم گفت بخواب و در حالی که شورتم خیس خیس شده بود شرتم رو در آورد و شروع کرد برام ساک زدن.آخ که چقدر ماهر بود. خیلی با ولع این کار رو می کرد(بعدها بهم گفت که بر خلاف خودش شوهرش از این کار خوشش نمی میومده)خیلی خوب این کار رو انجام می داد و معلوم بود خیلی دوست داره.بعدش به اون گفتم می خوام بکنمت و اون در حالی که یه لب ازم گرفت به صورت طاق باز خوابید. خودش کیرم رو به داخل بهشتیش هدایت کرد. خیس خیس بود و خیلی داغ.جاتون خالی تا حالا اونقدر لذت نبرده بودم. خاله طاهره هم که از بس جیغ می زد داشت نفسش بند می اومد و غرق لذت بود. کم کم سرعتم رو تند کردم و همینطور اون رو می بوسیدم. که گفت : حالا تو بخواب و من بشینم روت. این کارو کردم.این طوری هم خیلی حال می داد. کیرم تا ته می رفت توی کسش و مثل قبل همش قربون صدقم می رفت.یه دفعه بدنش شروع کرد به لرزش و در حالی که من رو تو بغلش گرفته بوداز فرط شهوت جیغ می زد و بعدش آروم شد که فهمیدم ارضاء شده.یه کم بعدش به خاله گفتم: من کم کم داره آبم می یاد و اون از روم بلند شد و در حالی که سریع برام ساک می زد تمام آبم رو توی دهنش خالی کردم و اون هم تا آخرش رو خورد و بعدش هر دو تا صبح تو بغل هم خوابمون برد.صبح با هم رفتیم حمام و توی حمام هم یه بار دیگه کردمش.توی راه که داشتیم بر می گشتیم لواسون ازم تشکر کرد و گفت که خیلی لذت برده.منم بهش گفتم: خاله جون دیدید که خوبه و برای هر دومون لذت بخشه.خاله گفت: از این به بعد مواقعی که با هم تنها می شیم بهم بگو طاهره و نمی خواد بگی خاله.بعد از اون جریان تقریباً هفته ای دو بار با هم سکس داریم و هر دو از این وضعیت کاملاً راضی هستیم

من و مامانم و خاله ميترا

سلام من آريا هستم و 20 سالمه. تنها بچه خانواده هستم. يه مامان خوشگلم دارم که 41 سالشه و يه خاله که3 سال از مامانم کوچيکتره. اسمش ميتراس و بچه دارهم نمي شه. خاله ميترا همه کاراشو با مامانم انجام ميداد از خريد گرفته تا .... خاله ميترا و مامانم خيلي با هم راحتن. مثلا بعضي وقتا مي شنيدم که از سکس به هم صحبت ميکنن که ديشب چه جوري سکس کردن يا دوست دارن چه جوري سکس کنن وازاين حرفا...... اينم بگم که خاله ميترا هيکل سکسي داره بدن جا افتاده سينه هاي گوشتي (سايز85) کون قلمبه و پاهاي تپل. خلاصه هر چيزي که براي حشري کردن يه مرد لازمه. ماجرايي رو که ميخوام براتون تعريف کنم برميگرده به 2 سال پيش وهمش ازاونجايي شروع شد که من بعضي وقتا با مامانم ميرفتم حموم. يعني ازبچگي اين جوري بوده و برام عادي بود. ولي مامان هنوزم فکر ميکرد من همون آريا کوچولوم و جلوم لخت لخت ميشد. راستش تو بچگي اصلا از اين کار خوشم نميومد ولي بزرگتر که شده بودم خوشمم اومده بود. من با مامان خيلي راحت شده بودم. هرسوالي که برام پيش ميومد مي پرسيدم. اونم جواب مي داد. مثلا برام گفته بود که چه جوري به دنيا اومده بودم. يه بار بهش گفتم مامان چرا اينقدر سينه هات بزرگه؟ آخه واقعا بزرگ بود. تو فاميل تک بود، تو بزرگي وسکسي بودن. اينو از نگاه هاي بچه هاي فاميل تا مرداي فاميل ميشد فهميد.{سايز 95} خنديد وگفت بزرگتر که شدي مي فهمي. وقتي زياد گير دادم گفت: اينا دلخوشي باباته. فهميدم که بابامم عاشقه سينه هاي مامانمه و فهميدم چرا بعضي وقتا موقع خواب مامان به بابا مي گفت شير نمي خواي؟ هميشه به بهونه ي شستن تن و بدن مامان ميتونستم به سينه هاش وکل بدنش دست بزنم وهميشه وقتي دست به کونش ميزدم خودشو مي داد عقب. فکرکنم از کون خيلي تحريک ميشد. مامانم هيچي نمي گفت ولي وقتي زياده روي مي کردم ميگفت ديگه داري شيطوني مي کنيا! چون دودولم گنده ميشد واونم مي فهميد ولي اينا باعث نمي شد که ديگه با مامان نيام حموم. مي گفت: عيبي نداره عادي ميشه. تو اين سن همه همين جورين (نديد بديد) بهم چيزي نمي گفت فقط مي خنديد. يه باربهش گفتم چرا ميخندي؟ گفت آخه با اين سنت چيزي از بابات کم نداري. نمي دونم همسن بابات بشي چي ازآب در مي ياي. خدا به داد زنت برسه. بعد منو محکم تو بغلش گرفت. طوري که کيرم رفت لاي پاش وسينه هاشو فشار ميداد تو صورتم وهمش قربون صدقم ميرفت. اولين باري هم که آبم اومد جلوي مامانم بود. آخه هميشه مامانم موهاي کيرمو برام ميزد و منم براي مامانم اين کارو ميکردم. يعني موهاي کسشو براش ميزدم مامانم خودش اين جوري مي خواست. از اين کار لذت مي برد. پاهاشو باز مي کرد منم با يه دست کسشو صابوني مي کردم و با اون دستم براش مي زدم. مي فهميدم که از اين کار من لذت مي بره ولي به روش نمياورد که من پر رو نشم. منم از قصدهمش دست چپمو مي ماليدم رو کسش اونم چشماشو مي بست و حال مي کرد. يه بارکه داشت موهاي کيرمو ميزد دستش رو حسابي صابوني کرد. کيرمو گرفت وشروع کرد به زدن. ولي اينقدر کيرمو اينور اونور کرد تا آبم ريخت تو دستش. من نمي دونستم چي شده. از مامان پرسيدم. اونم گفت هيچي عزيزم ديگه مرد شدي. بعد کيرمو(آخه ديگه مرد شده بودم) گرفت و بوسيد. بعد از اون روز رومون بيشتر به هم باز شد چون ديگه همش باهام شوخي مي کرد و با کيرم ور ميرفت يا کونشو ميماليد به کيرم. جوري که مثلا اتفاقي بوده. وقتيم که خيلي حشري مي شدم ميگفت راحت باش. اگه مي خواي جق بزن. مي گفت کسمو نگاه کن جق بزن. خودتو خالي کن. ولي من چون عاشق سينه هاش بودم هميشه يه دستم روي سينه هاش بود و جق مي زدم. يه دفه ازش خاستم که اون برام جق بزنه. با التماس قبول کرد. کنارم رو زانو نشست طوري که سرش سمت کيرم بود وکونش طرف من. شروع کرد برام جق زدن. خيلي آروم و حرفه اي اين کارو ميکرد. منم با کونش بازي ميکردم تا آبم اومد. بهترين جق عمرم بود. ولي نمي دونم چرا ازم نمي خواست که باهاش سکس کنم. منم که روم نمي شد. فکر کنم همه اين چيزا رو براي خاله ميترا هم تعريف کرده بود و گفته بود که چه کير مردونه دارم. چون متوجه شده بودم که خالم يه جور ديگه نگاهم مي کنه و حتي رفتارشم با من عوض شده بود. ديگه خودشو انقد جلوي من جمع وجور نمي کرد. برعکس راحت ترم شده بود. مثلا باهم شوخي ميکرديم جلوم خم ميشد تا سينه هاش معلوم بشه يا مي نشست روي پام و...
يه روز خاله ميترا و مامان رفته بودن خريد. منم تازه از فوتبال اومده بودم و ولو شده بودم رو کاناپه. حولمو برداشتم برم حموم که مامان وخاله اومدن. من گفتم: ميرم يه دوش بگيرم. مامانمم گفت: منم خيلي عرق کردم بايد يه دوش بگيرم. برو منم ميام. گفتم: باشه. خواستم برم که خاله ميترا گفت: منم ميام! من خيلي جا خوردم. مامانمم گفت لازم نکرده. تو صبر مي کني بعد از ما ميري. خاله هم راضي شد. منم رفتم ولي تو دلم همش به مامان بد و بيراه مي گفتم که جلوي خاله ميترا رو گرفت. رفتم تو حموم. زير دوش بودم که يه دفعه مامان اومد تو. مثل هميشه لخت لخت. همين جوري که داشت ميومد جلو سينه هاش تکون مي خورد. منم که مثل هميشه فوري شق کردم. مامان خندش گرفت. گفت: حالا صبر کن برسم بعد. اومد زير دوش کنار من. منم بغلش کردم وبوسيدمش. با لحني بيحال گفت: برو اونور توام. دارم از گرما مي ميرم. نچسب به من. منو ميگي! کلي ضدحال خورده بودم. کيرم داشت ديگه مي خوابيد که يه دفعه ديدم خاله ميترا با شورت و کرست مشکي که سفيدي بدنشو جذابتر مي کرد اومد تو. فکر کنم مامان از بس هول بود در رو کامل نبسته بود. من که تا حالا خالمو اونجوري نديده بودم کلي کف کردم و دوباره کيرم مثل سنگ شد. مامانم ديگه صداش دراومد: مگه نگفتم صبر کن بعد ما؟ چرا اومدي؟ خاله ميترا گفت: آخه منم گرمم بود. داشتم مي مردم. ولي معلوم بود که داره دروغ ميگه چون همش نگاهش به کير من بود. منم که يادم رفته بود لخت لخت با کير شق شده جلو خالم وايسادم. فقط داشتم خالمو با شورت و کرست ديد ميزدم. خلاصه خاله ميتراهم خودشو جا کرد. مامانم ديگه چيزي نگفت. خاله ميترا تا اومد کنار من بهم گفت: اين چيه ديگه شيطون؟ داشتين چي کار مي کردين؟ مامان گفت: خفه شو ميترا! اين عادتشه. هميشه همين جوريه تو حموم. خاله ميتراهم خنديد و گفت: چه عادت خوبي. خوش به حالت. مامانمم خندش گرفت ولي من ققط تو نخ سينه ها و خط کس خاله بودم. خاله همش به بهونه هاي الکي خودشو مي ماليد به من و به کيرم دست ميزد. منم اولش خجالت مي کشيدم ولي خوشم ميومد. مامان گفت: ميترا بچه ي منو اذيت نکن.خاله هم گفت: کاريش ندارم که توام. من که ديگه داشتم ميمردم از شق درد. وقتي خالم ديد دارم بد جوري نگاش ميکنم به شوخي گفت: مي خواي اينارم در بيارم راحت باشي؟ منم با پررويي گفتم: اگه اين کارو بکني که خيلي خوب ميشه. اونم ازخدا خواسته پشتشو کرد به من گفت: بازش کن. گفتم: چيو؟ خالم گفت بند کرستو ديگه. مگه نمي خواي ببيني؟ واي من عاشق اين کار بودم. هر وقت تو فيلم سوپر اين صحنه رو ميديدم 100 ميزدم عقب و دوباره مي ديدم. بعد خالم برگشت و گفت: بيا ببين چطوره. منم گفتم: عالي. ولي چون مي خواستم نشون بدم که چقد مامانمو دوست دارم گفتم: هرچي که باشه به مامانم که نمي رسه. با اين حرفم خالم شاکي شد ولي مامانم کلي حال کرد. منو بغل کرد و سينه هاشو فشار داد تو صورتم. مي دونست من عاشق اين حرکتم وهمش قربون صدقم ميرفت. خاله ميترا که ديد اينجوريه خواست برگه برنده رو کنه. ديدم خم شد و شورتشو در آورد. واي ديگه نمي شد رو اين کون حرف زد. واقعا حرف نداشت. بعدشم همش خودشو از پشت مي ماليد به من. منم ديگه نتونستم تحمل کنم و از پشت چسبوندم بهش و سينه هاشو گرفتم. خاله ميترا هم يه آه کشيد. معلوم بود اونم خيلي حشريه. همش کونشو مي دادطرف من.... منم که ديگه پر رو شده بودم وحشري. اصلا يادم نبود مامانم داره منو نگاه مي کنه. آخه صداش در نميومد. بعد خالم خوابيد کف حموم و گفت بيا بخواب رو من. منم يه نگاه به مامانم کردم. ( يعني اجازه) اونم با لبخند گفت برو پسرم. اينم خالته. غريبه که نيست. عيبي نداره. منم رفتم. خالم ازم خواست که سينه هاشو بخورم. منم مثل قحطي زده ها مي خوردم تا اونجا که مي تونستم سينه هاشو ميکردم تو دهنم. خالم داشت آخ و اوخ مي کرد و همش ميگفت بخور... فشارش بده.... نوکشو گاز بگير... بعد کيرمو با دستش گذاشت دم کسش و گفت بکن تو. ولي لازم به گفتن اون نبود. چون قبل از اين که حرفش تموم بشه من کيرمو تا جايي که مي تونستم کردم تو. واي چه کسي! اولين بار بود مزه ي کس کردن رو مي چشيدم. هيچي نمي فهميدم. فقط وحشيانه تلمبه ميزدم. خالمم مي گفت محکم تر... تندتر... بکن بکن.مني که هميشه تا دستم به کيرم مي خورد مي خواست آبم بياد نمي دونم چي شده بود اصلا انگار نه انگار. انقدر محکم تلمبه ميزدم که خالم گفت: بلند شو کمرم درد گرفت. وقتي بلند شدم ديدم مامانم داره با خودش ور ميره و سرو صداش حمومو برداشته. خاله ميترا بلند شد و دستاشو گذاشت رو ديوار و خم شد گفت: زود باش ديگه شروع کن مردم. از اينکه يه زن 38 ساله داشت به من 18 ساله کس نديده التماس ميکرد حال ميکردم. بعد دوباره کيرمو با يه تف جانانه کردم تو کسش. حالا ديگه من سرپا بودم و راحت تر مي تونستم تلمبه بزنم. خالم همچنان جيغ ميزد که انگار داره پاره ميشه. هم من تلمبه مي زدم هم اون خودشو به طرف من هول مي داد. بعد دستاي مامانم رو روي پشتم حس کردم. فکر کنم اون ديگه ارضا شده بود و اومده بود پيش ما. تو همين حال و هوا بودم که احساس کردم که يه چيزي مثل سيل مي خواد از کيرم بزنه بيرون. ديگه فرصت نشد به خالم بگم. يه آه بلند کشيدم و تمام آبمو ريختم تو کس خاله ميترا. اونم بدترازمن صداش دراومد. انگارداشت ازلذت مي مرد. داد ميزد: واي سوختم... چقد داغه... آتيشم زدي... بريز همشو. بريز تو کسم. منم همه ي آبمو خالي کردم.... مامانمم از پشت منو بغل کرده بود. خودشو مي ماليد به من. بعد خاله ميترا برگشت و کيرمو کرد تو دهنش و تا قطره آخرشم خورد. بعد مامان گفت: بسه ديگه. پاشين بريم. الان منصور(بابامه) مياد. مارواينجوري ببينه اصلا خوب نيست. بعدشم همگي يه دوش گرفتيم و رفتيم بيرون. خاله ميترا به مامانم مي گفت: من اگه همچين پسري داشتم ديگه شوهرلازم نداشتم. من که تا يک هفته تو کما بودم که چي به من گذشته. خيلي حال کرده بودم.بعدازاون جريان مامان همش به من مي گفت: ديگه اين کارو با خاله ميترا نکن. يه وقت آبرو ريزي ميشه. به خاله ميتراهم ميگفت که با آريا کاري نداشته باش ولي خاله ميترا دست بردار نبود. فکر کنم خيلي بهش حال داده بود. همش باهام از سکس حرف ميزد و باهام شوخي ميکرد. يه بار يادمه وقتي ما خونشون بوديم توي آشپزخونه گير داد که بايد کيرتو ببينم و مي گفت واقعا بايد به بابات احسنت گفت. بيبين چي ساخته! حالا ديگه بعد از سکس با خاله اونم جلو مامان رابطم با مامان نزديکتر و سکسي تر شده. يعني خودش فهميده بود که چه چيزي هميشه در کنارش بوده ولي استفاده نکرده. يه جورايي به خاله ميترا حسودي ميکرد ولي روش نمي شد بگه. شايدم مي ترسيد. نمي دونم